محمدحسين ناصر الشريعه

391

تاريخ قم ( فارسى )

ياد آن گريه مستانه كه ابر از مژه‌ام * آب مىبرد و خيال لب دريا مىكرد * گرمى نرفت بعد وفاتم ز استخوان * در كنج آشيان هما در تبم هنوز قاسمى صيرفى قمى آن جناب از شعراى زنده دل قم بوده ، حكيم شفائى توجه بسيارى به ايشان داشته ، و طبع افزايش خالى از لطف نبوده ، چون پدرش صراف بود تخلصش صيرفى گرديد . اين اشعار از اوست : سوز دل گر همه از عشق مجازيست خوش است * عود هر چند كه خام است چو سوزى خوشبوست * گرد سر خيال تو گردم كه مىبرند * روزى هزار حرف به من از زبان تو * فسرده دل شدم از خط عنبرآلودت * ز آتشت نشدم گرم و مردم از دودت قاسماى قمى قاسماى از اهالى ولايت قم بوده ، گويا اين ابيات پاره‌اى از قاسماى اردستانى و پاره‌اى از قاسماى قمى است ، و آنچه از تذكره نصرآبادى به دست آمده از ابيات قاسماى قمى اين است : شد بهار و دست اميدم گل پيمانه چيد * چند آخر بخت وارونم گل دستانه چيد غنچه‌اى نگذاشت كه ارام دل بلبل شود * باغبان امروز گل را سخت بىرحمانه چيد * كى سيب آن ذقن به كسى رايگان دهند * سيبى است آن ذقن كه ببويند و جان دهند از راه ديده مىگذرد پاره‌هاى دل * مانند برگ گل كه به آب روان دهند بابا سلطان قلندر قمى آن جناب « نوائى » تخلص داشته و در فقر و فنا مثل او كسى تحقيق نكرده ، سياحى مثل آن در طريق قلندرى راه نپيموده ، و در فن درويشى و اصطلاحات آن در طريق قلندرى